المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
696
مروج الذهب ( فارسى )
جندب ابن كعب ازدى از آن جمله بود و بنا كرد از كار شيطان و اعمالى كه مايه دورى از خدا مىشود اعوذ بالله بگويد و بدانست كه اين يك قسم چشم بندى و جادوست و شمشير خود را برگرفت و چنان ضربتى به يهودى زد كه سرش از تنش بيك سو افتاد و گفت « جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا » گويند اين بهنگام روز بود و جندب ببازار رفت و از دكان يكى از صيقل كاران شمشيرى برگرفت و بيامد و گردن يهودى را با آن بزد و گفت « اگر راست ميگوئى خودت را زنده كن » وليد به اين كار اعتراض كرد و ميخواست او را بقصاص بكشد ولى ازديان مانع شدند پس او را حبس كرد و ميخواست او را بحيله بكشد و چون زندانبان بديد كه او تا صبح به نماز مشغول بود گفت « فرار كن » جندب گفت « ترا بجاى من خواهند كشت » گفت « اين در راه رضاى خدا و دفاع از يكى از اولياى او زياد نيست » و چون صبح شد وليد جندب را بخواست كه تصميم داشت او را بكشد و چون او را نيافت از زندانبان توضيح خواست و او بگفت كه فرار كرده است او نيز گردن زندانبان را بزد و در كناسه بر دار كرد . و هم از اسباب شكايت رفتارى بود كه با ابو ذر كرد و چنان بود كه يك روز ابو ذر بمجلس او حاضر بود عثمان گفت « به نظر شما كسى كه زكات مال خود را داده ديگر كسى حقى در آن دارد ؟ » كعب الاحبار گفت « نه اى امير مؤمنان » ابو ذر به سينه كعب زد و گفت « اى يهودى زاده دروغ گفتى » آنگاه اين آيه را بخواند « نيكى آن نيست كه روهاى خود را سوى مشرق و مغرب بگردانيد تا آخر آيه » عثمان گفت « آيا اشكالى دارد كه ما چيزى از بيت المال مسلمانان برگيريم و در حوائج خود خرج كنيم و بشما نيز بدهيم ؟ » كعب گفت « اشكالى ندارد » ابو ذر عصا را بلند كرد و به سينه كعب زد و گفت « اى يهودى زاده بچه جرأت درباره دين ما سخن ميكنى ؟ » عثمان به دو گفت « چقدر مرا اذيت ميكنى ديگر ترا نهبينم كه خيلى اذيتمان كردى » پس از آن ابو ذر سوى شام رفت ولى معاويه به